اولین ریش های سفید

روزا میان و زود زود میرن..

همین چند روز پیشا بود که جلو آینه نظرم و جلب کرد..

با یه نگاه گذرا چند تا ریش سفید دیدم تو صورتم!!

فکر کردم دیدم عجیبم نیست با این همه فکر و خیالی که واسه ماها هست..هر روز زمان زودتر می گذره ..

پنجشنبه خونه دایی بابا بودیم..با اینکه خیلی خیلی نزدیک نیس اما با خودش و بچه هاش خیلی نزدیک و راحتیم همیشه..سرطان لعنتی سراغ تونم اومده و با اینکه یک کلیه رو برداشتن اما خودش هنوز نمی دونه که سرطان داره وه یهش گفتن یه عمل بوده فقط مربوط به کلیه..

مثل همیشه سر حال نبود ولی لبخندش باز رو لباش بود .. لبخندی که با دیدن پسرش که از کانادا اومده بود بیشتر شده..

دلم می خواست منم از بیماریش بی خبر بودم تا با هر بار یاد کردنش این قدر نگران نمی شدم..

/ 0 نظر / 8 بازدید