عزیز من
ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠  
عزیز من!
 
« شب عمیق است؛ اما روز از آن هم عمیق تر است. غم عمیق است اما شادی از آن عمیق تر است».
 
دیگر به یاد نمی آورم که این سخن را در جوانی در جایی خوانده ام، یا در جوانی، خود آن را در جایی نوشته ام.
 
اما به هر حال، این سخنی ست که آن را بسیار دوست می دارم. دیروز، نزدیک غروب، باز
 
دیدمت که غمزده بودی و در خود.
 
من هرگز، ضرورت اندوه را انکار نمی کنم؛ چرا که می دانم هیچ چیز مثل اندوه، روح را تصفیه نمی کند و الماس عاطفه را صیقل نمی دهد؛
 
اما میدان دادن به آن را هرگز نمی پذیرم؛ چرا که غم حریص است و بیشتر خواه و مرز ناپذیر، طاغی و سرکش و بدلگام.
 
هر قدر که به غم میدان بدهی، میدان می طلبد، و له می کند
 
هر قدر در برابرش کوتاه بیایی، قد می کشد، سلطه می طلبد، و له می کند...
 
غم، عقب نمی شنید مگر آن که به عقب برانی اش، نمی گریزد
 
مگر آن که بگریزانی اش، آرام نمی گیرد مگر آنکه بیرحمانه سرکوبش کنی...
 
غم، هرگز از تهاجم خسته نمی شود.
 
و هرگز به صلح دوستانه رضایت نمی دهد.
 
و چون پیش آمد و تمامی روح را گرفت، انسان بیهوده می شود، و بی اعتبار، و نا انسان، و ذلیل غم، و مصلوب بی سبب.
 
من، مثل تو، می دانم که در جهانی اینگونه دردمند، بی دردی آنکس که می تواند گلیم خود را از دریای اندوه بیرون بکشد و سبکبارانه و
 
شادمانه بر ساحل بنشیند، یک بی دردی ددمنشانه است، و بی غیرتی ست، و بی آبرویی، و اسباب سرافکندگی انسان. آنگونه شاد بودن، هرگز
 
به معنای خوشبخت بودن نیست، بل فقط به معنای نداشتن قدرت تفکر است و احساس و ادراک؛ و با این همه، گفتم که، برای دگرگون کردن
 
جهانی این چنین افسرده غمزده، و شفا دادن جهانی این چنین دردمند، طبیب، حق ندارد بر سر بالین بیمار خویش بگرید، و دقایق معدود نشاط
 
را از سال های طولانی حیات بگیرد.
 
چشم بیماران، و به نگاه مادران و طبیبان است.
 
اگر در اعماق آن، حتی لبخندی محو ببینید، نیروی بالندگی شان چندین برابر می شود.
 
به صدای خنده ی خالص بچه ها گوش بسپار، و به صدای دردناک گریستنشان، تا بدانی که این، سخن چندان پریشان نیست.
 
عزیز من
 
این بیمار کودک صفت خانه خویش را از یاد مران!
 
من، محتاج آن لحظه های دلنشین لبخندم – لبخندی در قلب، علیرغم همه چیز

کلمات کلیدی:
 
کاش آدم ها
ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩٠  

کاش آدم ها می دانستن که ارزش انسان ها به کلمات و حروف نیست..

کاش آدم ها می توانستن به دیگران هم فکر کنن..

کاش آدم ها این قدر بد بین نبودن که دیگران رو یا ماله خود بدانن یا متنفر شن از آنها..

کاش آدم ها می دانستند دیگران هم حق اشتباه دارن..

کاش آدم ها می دانستن که هیچ کس ماله کسی نیست...

می دانم قلبی شکست...تصوراتی فرو ریخت..اما نمی دانستم که گذشتهایی که برایش زحمت کشیده بودم نیز به کل فراموش شد.نمی توانم اعتراضی کنم چون جای دیگران نیستم اما این را می دانم که بدجوری در هوا معلق ماندم و نمی دانم که واقعا یه اشتباه می تونه این قدر بزرگ باشه که تمامی گذشته آدم رو نادیده گرفت..

نه این اشتباه نمی تونه این قدر بزرگ باشه..به نظرم با وجود اینکه خودم می دونم اشتباه کردم و ناراحتم اما بی انصافی شد در حقم..و خیلی ها حتی نخواستن حرف های مرا بشنوند اگرچه سالیان زیادی مرا می شناختن..تا جایی که می دانم بدی بهشان نکردم و  همیشه سعی کردم حرف هایشان را با جان و دل گوش دهم..منتی نیست وظیفه دوستانه بوده..تنها درد و دلی ایست اینجا برای نوشتن..

وقتی چشمانم را می بندم حس می کنم قلبم مثل گذشته نمی تپد با غمی می تپد فرا تر از آنچه همه فکر می کنن..اینرا تنها خودم می دانم و بس.

تنها زمانی لبخند می زنم که در یاده خدا هستم و می دانم که او مرا می داند بیشتر از هر کسی..و وقتی در این روز های سرد ساعت ها بی هدف قدم می زنم و به روزهایم فکر می کنم گرمای تنفسش را حس می کنم..تنفس خدایی که تنها راهی که به بنده کوچکش بفهمونه که تنها نیست.

فراموش نمی کنم کسی که به من خوبی کرده و فراموش نمی کنم هرگاه به کسی بدی کردم اگرچه غیر عمد و از روی اشتباه..

 

 

 


کلمات کلیدی:
 
دلتنگه دوست
ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٠  

دلم برای یه دوست تنگ شده دووستی که الان نمی تونم هیچ جوری بفهمم خوبه یا نه..خوشحال یا ناراحت..اما همیشه به یادشم و براش دعا می کنم و امیدوارم خوب و خوش باشه.

الانم گفتم اینجا بنویسم شاید خوند و از حالش برام نوشت..

نمی دونم هنوزم مارک سونی رو به کانن ترجیح میدی یا نه :D %%

خیلی خیلی به یادتم..به یاده همه گذشته 

 

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠  

برای زنده ماندن دوخورشید لازم است .یکی دراسمان ویکی در قلب 


کلمات کلیدی:
 
کم کم یاد خواهی گرفت
ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٠  
کم کم یاد خواهی گرفت تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را

 
اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر؛ 

و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند و هدیه‌ها، معنی عهد و پیمان نمی‌دهند. 

کم کم یاد می گیری که حتی نور خورشید هم می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.

باید باغ ِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.

یاد می گیری که می توانی تحمل کنی که محکم باشی، پای هر خداحافظی یاد می‌گیری که خیلی می‌ارزی.


خورخه لوییس بورخس


کلمات کلیدی:
 
تولد بهترین دوست
ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ امرداد ۱۳٩٠  

فردا تولد بهترین دوستی که می شه یه نفر داشته باشه.

اما حیف که من نمی تونم به دلایلی بهش تبریک بگم و این واقعا ناراحتم می کنه چون خیلی به یادشم و واسه این تولدشم می خواستم به طور ویژه بهش تبریک بگم و..

امیدوارم اینجا سر بزنه و بخونه ... دوست عزیزم تولدت مبارککک..بدون همیشه به یادت خواهم بود و درکت می کنم و بزرگترین آرزوم اینه که خوش و سلامت باشی..خوشحال باشی و موفق..

سالیان سال زنده باشی و همه کسایی که دوسشون داری کنارت باشن.

دوست دارم ......... دوسته خوبم


کلمات کلیدی:
 
نمی دونم چرا
ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٠  

نمی دونم چرا خدا یهو تصمیم می گیره اتفاقات .. خاطرات ... کلا هر چیز تلخی رو به من نشون می ده..حتی تو این شرایطم هر بلاگیم که می خونم یا تو فیسبوک همه چی یا غمه یا مرگ یا بیماری..

اینجا من می مونم با یه حاله بد افکار آشوب و درهم...

راستی حالم چطوره؟!! کاش یکی این سوال و ازم می پرسید.


کلمات کلیدی:
 
اومد پیشم
ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٠  

 

اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه 
فرق میکنه



گفت: حاج آقا یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه

گفتم: چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم

گفت: من رفتنی ام!

گفتم: یعنی چی؟

گفت: دارم میمیرم

گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟

گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.

گفتم: خدا کریمه، انشاله که بهت سلامتی میده

با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بمیرم خدا کریم نیست؟

فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گول مالید سرش

گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟

گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم از خونه بیرون نمیومدم

کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن

تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم

خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم

اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت

خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد

با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن

آخه من رفتنی ام و اونا انگار نه

سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم

بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم

ماشین عروس که میدیم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم

گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم

مثل پیر مردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم

الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و ناز و خوردنی شدم

حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن و قبول 
میکنه؟

گفتم: بله، اونجور که یاد گرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون 
واسه خدا عزیزه

آرام آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر، داشت میرفت گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت 
داری؟

گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!!

یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه 
بیماریت چیه؟

گفت: بیمار نیستم!

هم کفرم داشت در میومد و هم از تعجب داشتم شاخ دار میشدم گفتم: پس چی؟

گفت: فهمیدم مردنیم، رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم گفتن: نه 
گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند : نه! خلاصه حاجی ما رفتنی هستیم کی اش فرقی داره 
مگه؟

باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد


کلمات کلیدی: